برچسب #رانندگی

پیرمردی در قلب دش

image 1783511950443

پیرمرد هر روز صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشت بام‌های شیروانی بالا بیاید، کنار درخت نارنج حیاط می‌نشست. چای را در استکان کمرباریک می‌ریخت، نگاهش را به شاخه‌ها می‌دوخت و آرام زیر لب چیزی می‌گفت. نوه‌اش که آن روزها کلاس نهم بود، یک بار پرسید: «بابابزرگ، با درخت حرف می‌زنی؟»

پیرمرد خندید. خنده‌اش شبیه صدای ترک خوردن چوب خشک در بخاری بود؛ کوتاه و گرم

«با درخت حرف نمی‌زنم. به درخت گوش می‌دهم»

نوه‌اش اخم کرد. «درخت که حرف نمیزند.»

پیرمرد استکان را روی نعلبکی گذاشت. «درخت هزار سال حرف می‌زند، اگر کسی باشد که بشنود. این نارنج را خودم کاشتم، سالی که پدرت به دنیا آمد. آن روزها فکر می‌کردم درخت، میوه می‌دهد. حالا می‌دانم درخت، زمان می‌دهد.»

نوه‌اش چیزی نگفت. به تنهٔ درخت نگاه کرد، به پوستِ ترک‌خورده‌اش، به ریشه‌هایی که مثل انگشتانِ پینه‌بسته از خاک بیرون زده بودند. آن روز چیزی نفهمید. اما سال‌ها بعد، وقتی خودش پدر شد و پسرش از او پرسید «چرا این درخت این‌قدر کج و معوج است؟» فهمید

درخت مثل پیرمرد بود. کج، اما ایستاده. خمیده، اما پابرجا. و آن روزها که پیرمرد کنار درخت می‌نشست، در حقیقت آینه‌ای در برابر آینه بود؛ یکی با ریشه‌هایش حرف می‌زد، دیگری با خاطراتش

سالمندان درخت‌های کهنسالِ قلمستان زندگی‌اند. سایه‌شان خنک است، اما گاهی از یاد می‌بریم که زیر همین سایه نشسته‌ایم. میوه‌شان را می‌چینیم، اما تنه‌شان را نادیده می‌گیریم. آن‌ها نقره در سر و طلا در دهان دارند، چنان‌که گفته‌اند؛ نه از سر ضعف، که از سر کمال. سالمندی دورهٔ «کمال، پختگی، بردباری، خردمندی، شکیبائی و صلابت» است، نه دورهٔ فراموشی

پیرمردی که در پارک تنها نشسته، کتابی است که کسی حوصلهٔ خواندنش را ندارد. مادربزرگی که خاطراتش را برای بار صدم تعریف می‌کند، تقویمی است که کسی صفحه‌هایش را ورق نمی‌زند. اما ما با احترام به کهن‌سالان، در حقیقت به فردای خود احترام می‌گذاریم آن‌ها دیروزِ ما هستند و ما فردای آن‌ها

پیرمرد چند سال بعد از آن صبح‌ها رفت. درخت نارنج ماند. نوه‌اش حالا هر سال اسفند که بوی نارنج حیاط را پر می‌کند، کنار درخت می‌نشیند. چای می‌ریزد. به شاخه‌ها نگاه می‌کند و آرام زیر لب چیزی می‌گوید

نه با درخت

با کسی که در تنهٔ درخت، در بوی نارنج، در سایهٔ خنکِ عصرهای اسفند، هنوز زنده است.

قلمستان تنها نیست. اگر کسی باشد که گوش بدهد، درخت‌ها هزار سال حرف می‌زنند.

آن شب، مادرم پشت فرمان ننشست

IMG 20260725 150640 482 1

آن شب، ساعت از یازده گذشته بود. مادرم تازه از بیمارستان مرخص شده بود. یک عمل ساده، اما بدنش هنوز به هوش نیامده بود. پرستار گفت: «حتماً یک همراه داشته باشید. خودش نباید رانندگی کند»

مادرم به من زنگ نزد. بعداً فهمیدم که نمی‌خواست اذیت شوم خودش با تاکسی برگشت، ماشینش تا صبح در پارکینگ بیمارستان ماند

آن شب، وقتی به این فکر کردم که چند نفر در همین شهر، در همین ساعت، خودرو دارند اما نمی‌توانند یا نباید رانندگی کنند، یک سؤال ساده ذهنم را رها نکرد:

چرا باید بین «خودرو داشتن» و «توانایی رانندگی کردن» این‌قدر فاصله باشد؟

ما یاد گرفته‌ایم که اگر خودرو داری، پس باید خودت برانی. اگر نمی‌توانی، یعنی باید تاکسی بگیری، یعنی باید ماشین را جا بگذاری، یعنی باید به کسی زنگ بزنی و منتظر بمانی.

اما یک راه دیگر هم وجود دارد

راهی که در آن، یک راننده می‌آید و با خودروی خودِ تو تو را به مقصد می‌رساند. تو در خودروی خودت می‌نشینی، استراحت می‌کنی، و کسی که مسیر را بلد است، پشت فرمان می‌نشیند.

اسم این راه را گذاشتم «دَش»

دَش فقط یک سرویس نیست. یک جواب است به آن شب. به آن لحظه‌ای که مادرم نمی‌خواست سربار باشد، اما به یک همراه امن نیاز داشت. به آن ساعتی که کسی نباید پشت فرمان بنشیند، اما راه خانه هنوز ادامه دارد.

شاید شما هم آن شب را تجربه کرده باشید. شبی که خسته بودید، یا بیمار بودید، یا فقط دیگر نمی‌توانستید برانید. آن شب، دَش نبود. اما حالا هست.