پیرمرد هر روز صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشت بامهای شیروانی بالا بیاید، کنار درخت نارنج حیاط مینشست. چای را در استکان کمرباریک میریخت، نگاهش را به شاخهها میدوخت و آرام زیر لب چیزی میگفت. نوهاش که آن روزها کلاس نهم بود، یک بار پرسید: «بابابزرگ، با درخت حرف میزنی؟»
پیرمرد خندید. خندهاش شبیه صدای ترک خوردن چوب خشک در بخاری بود؛ کوتاه و گرم
«با درخت حرف نمیزنم. به درخت گوش میدهم»
نوهاش اخم کرد. «درخت که حرف نمیزند.»
پیرمرد استکان را روی نعلبکی گذاشت. «درخت هزار سال حرف میزند، اگر کسی باشد که بشنود. این نارنج را خودم کاشتم، سالی که پدرت به دنیا آمد. آن روزها فکر میکردم درخت، میوه میدهد. حالا میدانم درخت، زمان میدهد.»
نوهاش چیزی نگفت. به تنهٔ درخت نگاه کرد، به پوستِ ترکخوردهاش، به ریشههایی که مثل انگشتانِ پینهبسته از خاک بیرون زده بودند. آن روز چیزی نفهمید. اما سالها بعد، وقتی خودش پدر شد و پسرش از او پرسید «چرا این درخت اینقدر کج و معوج است؟» فهمید
درخت مثل پیرمرد بود. کج، اما ایستاده. خمیده، اما پابرجا. و آن روزها که پیرمرد کنار درخت مینشست، در حقیقت آینهای در برابر آینه بود؛ یکی با ریشههایش حرف میزد، دیگری با خاطراتش
سالمندان درختهای کهنسالِ قلمستان زندگیاند. سایهشان خنک است، اما گاهی از یاد میبریم که زیر همین سایه نشستهایم. میوهشان را میچینیم، اما تنهشان را نادیده میگیریم. آنها نقره در سر و طلا در دهان دارند، چنانکه گفتهاند؛ نه از سر ضعف، که از سر کمال. سالمندی دورهٔ «کمال، پختگی، بردباری، خردمندی، شکیبائی و صلابت» است، نه دورهٔ فراموشی
پیرمردی که در پارک تنها نشسته، کتابی است که کسی حوصلهٔ خواندنش را ندارد. مادربزرگی که خاطراتش را برای بار صدم تعریف میکند، تقویمی است که کسی صفحههایش را ورق نمیزند. اما ما با احترام به کهنسالان، در حقیقت به فردای خود احترام میگذاریم آنها دیروزِ ما هستند و ما فردای آنها
پیرمرد چند سال بعد از آن صبحها رفت. درخت نارنج ماند. نوهاش حالا هر سال اسفند که بوی نارنج حیاط را پر میکند، کنار درخت مینشیند. چای میریزد. به شاخهها نگاه میکند و آرام زیر لب چیزی میگوید
نه با درخت
با کسی که در تنهٔ درخت، در بوی نارنج، در سایهٔ خنکِ عصرهای اسفند، هنوز زنده است.
قلمستان تنها نیست. اگر کسی باشد که گوش بدهد، درختها هزار سال حرف میزنند.