صبح زود بود. هنوز آفتاب درست بالا نیامده بود که کلید ماشین را برداشتم. تصمیم گرفته بودم خودم بروم. عمل جراحی چشم که آنقدرها هم ترسناک نیست، به خودم گفتم. یک ساعت طول میکشد، بعد هم برمیگردم خانه.
کلینیک شلوغ بود. پرستار گفت: «خودتان رانندگی کردهاید؟» گفتم بله. سرش را تکان داد و چیزی نگفت. اما من فهمیدم آن تکان سر یعنی: «اشتباه کردی»
بعد از عمل، همهچیز تار بود. نه به آن معنا که کور باشی. به آن معنا که دنیا، انگار پشت یک شیشه بخارگرفته باشد. پرستار گفت: «امروز نباید رانندگی کنید. حتماً باید یک همراه باشد»
من همراه نداشتم. فقط ماشینم بود. پارک شده بود بیرون کلینیک، منتظر من
نشستم روی صندلی، توی راهرو. چند دقیقه. یک لحظه به این فکر کردم که با تاکسی برگردم و ماشین را فردا بیاورم. اما فردا هم همین وضع بود. چشمی که تازه عمل شده، چند روز باید استراحت کند. چند روز یعنی چند رفتوآمد
با گوشی، به سختی، پیام دادم. نوشتم: «کلینیک چشمام. نمیتوانم رانندگی کنم. یک راننده میخواهم که با ماشین خودم بیاید»
بیست دقیقه بعد، راننده رسید. مردی حدوداً پنجاهساله. کارت ملیاش را نشان داد. گواهینامهاش را دیدم. با هم دور ماشین چرخیدیم. کیلومتر را خواند. عکس گرفت. کلید را دادم دستش. من نشستم روی صندلی شاگرد. چشمهایم را بستم
راننده آرام راند. نه سرعت داشت، نه ترمز ناگهانی. یک بار پرسید: «چایی میخوری؟ من میایستم برایت بگیرم.» گفتم نه. گفت: «چشمهایت را بسته نگه دار. من مسیر را میشناسم»
در خانه که رسیدیم، کیلومتر را دوباره خواند. سوخت را چک کرد. کلید را داد دستم و گفت: «خدا شفات بده»
من در ماشین خودم نشسته بودم. ماشینی که به آن عادت داشتم. بویی که میشناختم. صندلیای که برای من تنظیم بود. فقط رانندهاش عوض شده بود
آن روز فهمیدم که گاهی، قویترین کار این نیست که خودت برانی. قویترین کار این است که بپذیری امروز، کسی دیگر باید براند. و بعد، آرام، چشمهایت را ببندی و به او اعتماد کنی