زمزمهی مهتاب

در آغوش شب، ستاره میرقصد به ناز،
ماه از افق میخوانَد آوازِ راز.
نسیم آرام، قصهها را میبرد،
تا دلِ خسته، دوباره جان سپرد.
هر قطرهی باران، پیامی از امید،
هر شاخهی سبز، نشانی از سپید.
اگر جهان، گاهی غبارِ غم گرفت،
خورشیدِ فردا، باز از افق شِکفت.
مباد دل، اسیرِ ترسِ روزگار،
که بعدِ هر شب، میرسد صبحِ بهار.
به هر قدم، عشق را چراغِ راه کن،
جهانِ خویش را پُر از نگاه کن.
نه ثروت است آنچه جاودان بماند،
نه تاجی که بر سرِ زمان بماند.
تنها محبت است که در دلها شکوفه میدهد،
و نامِ نیک، همیشه بر لبِ جهان میماند.
پس تا نفس هست، مهربانی را بکار،
که زندگی، بیعشق، تنها یک غبار.







