در آغوش شب، ستاره می‌رقصد به ناز،
ماه از افق می‌خوانَد آوازِ راز.

نسیم آرام، قصه‌ها را می‌برد،
تا دلِ خسته، دوباره جان سپرد.

هر قطره‌ی باران، پیامی از امید،
هر شاخه‌ی سبز، نشانی از سپید.

اگر جهان، گاهی غبارِ غم گرفت،
خورشیدِ فردا، باز از افق شِکفت.

مباد دل، اسیرِ ترسِ روزگار،
که بعدِ هر شب، می‌رسد صبحِ بهار.

به هر قدم، عشق را چراغِ راه کن،
جهانِ خویش را پُر از نگاه کن.

نه ثروت است آنچه جاودان بماند،
نه تاجی که بر سرِ زمان بماند.

تنها محبت است که در دل‌ها شکوفه می‌دهد،
و نامِ نیک، همیشه بر لبِ جهان می‌ماند.

پس تا نفس هست، مهربانی را بکار،
که زندگی، بی‌عشق، تنها یک غبار.

قلمستان نویسنده
قلمستان نویسنده

*قلمستان* یک پلتفرم فارسی برای انتشار نوشته‌ها، مقالات، داستان‌ها و تجربه‌های ارزشمند است. ما فضایی فراهم کرده‌ایم تا هر کسی بتواند به‌سادگی بنویسد، مطالب دیگران را بخواند، دیدگاه خود را به اشتراک بگذارد و از تجربه‌های جامعه‌ای پویا از نویسندگان و خوانندگان بهره‌مند شود.

مقالات: 323

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *